دوست تلفنی (٣)
من شماره تلفن منزل و اداره را به او دادم تا بتواند با من در تماس باشد.
او تقریبا هر روز به من زنگ می زد.
این کار من صزفا یک مهربانی به یک پیرمرد تنها نبود.
هم صحبتی با آدولف برای من بسیار مهم بود ،
چون شکاف بزرگی در زندگی من وجود داشت.
من که در پرورشگاه یتیمان و خانه های کودکان بیکس بزرگ شده بودم ،
از مهر پدری محروم بودم .
آدولف رفته رفته نزد من جایگاه یک پدر را پیدا می کرد.
من با او درباره شغلم و دوره های تحصیلی که پس از پایان کار در
آنها شرکت می جستم ، صحبت کردم.
او کم کم برای من تبدیل به یک مشاور شد.
آدولف به نرمی گفت:
" می دونی ، من با تو درست مثل بچه خودم صحبت می کنم.
من همیشه طالب خانواده و بچه بودم .
اما شما جوان تراز آنید که احساس مرا درک کنید. "
من احساس او را درک می کردم . من نیز همیشه خواهان داشتن
خانواده و پدر بودم .
اما چیزی در این مورد به او نگفتم ، چون می ترسیدم
نتوانم جلوی غلیان درد و رنجی را که
سالیان سال متحمل آن شده بودم بگیرم.
یک روز عصر آدولف به من گفت:
که چیزی به 89 سالگی سالگرد تولدش نمانده است.
پس از خرید یک ورق فیبر ،
کارت تبریکی به ابعاد 150 در 60 سانتی متر ،
با جای مخصوص کیک و 89 شمع ، طراحی کردم .
از تمام پلیس های محل کارم
، و حتی از رئیس پلیس بخش درخواست کردم
که روی آن را امضا کنند.
تقریبا روی کارت 100 امضاخودنمایی می کرد.
می دانستم که آدولف با دیدن آن سر از پا نخواهد شناخت.
4 ماه بود که من و آدولف تلفنی با هم در تماس بودیم .
به همین خاطر فکر کردم ،
که روز تولدش بهترین فرصت برای دیدن حضوری اوست.
تصمیم گرفتم که کارت تبریک روز تولدش را
با دست خودم به او تحویل دهم.
من در مورد ملاقات چیزی به او نگفتم ،
سوار ماشین شدم و به طرف نشانی او راندم.
ماشین را سر خیابانی که آپارتمان او بود کنار خیابا ن پارک کردم.
هنگامی که وارد ساختمان شدم،
دیدم پستجی در حال جدا کردن
نامه های ساکنین می باشد.
قلبم به شدت داشت از شورو هیجان به شدت می تپید.
آیا خصوصیات ما همانی خواهد بود که در تلفن داشتیم.
نخستین شک و تردید
را در وجودم احساس کردم .
شاید او هم مانند پدرم مرا ترک کند و
از زندگیم خارج شد،طرد کند.
چند ضربه به در زدم و چون پاسخی نشنیدم ، محکم تر زدم.
پستچی گفت: اونجا کسی نیس.
بله ای گفتم و احساس حماقت کردم.
اگر این مرد در باز کردن در مثل جواب دادن
به تلفن هایش باشد، دراین صورت این کار ممکن است
به یک روز تمام طول بکشد.
پستچی : شما از فامیلش هستید؟
نه ، دوستش هستم.
پستچی : واقعا متاسفم ، آقای آدولف مرده است.
مرد؟ آدولف مرده ؟ لحظه ای زبانم بند آمد و نتوانستم
پاسخی بدهم.سر جای خود ناباورانه میخکوب شدم.
خود را جمع و جور کردم و
با چشمانی پر از اشک به طرف ماشین به راه افتادم.
چشمم به یک کلیسا افتاد و جمله ای از تورات به ذهنم خطور کرد:
دوست در هر زمانی دوست می دارد.
با خود اندیشدم که به ویژه پس از مرگ.
این اندیشه لحظه ای از سپاس را در سراپای وجودم ایجاد کرد.
چون برخی از حوادث غیره منتظره و غم انگیز زندگی ، درغا لب
اوقات بیداری و هشیاری هرچه بیشتر ما نسبت به
حضور زیبایی هی زندگیمان می شود.
در آن لحظه ، برای نخستین بار احساس کردم که
من و آدولف چقدر به هم نزدیک بودیم.
برقراری چنین ارتباطی آسان بود،
و می دانستم
این کار مرا در برقراری ارتباط بعدی با نزدیک ترین دوست آینده ام ،
آسان تر خواهد کرد.