ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸ 

 

انواع بستنی و شخصیت افراد


بستنی گردویی:

 دوستداران این نوع بستنی، منظم، محتاط و به شدت کمال گرا هستند. خیلی به جزئیات اهمیت می‌دهند و هیچ گاه از قوانین تخطی نمی‌کنند. وظیفه‌شناسی، اخلاق‌گرایی و محافظه‌کاری از ویژگیهای بارز آن هاست. این افراد از رقابت با دیگران به ویژه در زمینه ورزش لذت می‌برند و دوست دارند همیشه و در هر جمعی رئیس باشند.


بستنی کاکائویی:

اگر این بستنی مورد علاقه شماست، به جرات می‌توان گفت که فردی سرزنده و خلاق هستید و به ندرت سعی می‌کنید هیجان و اشتیاقتان را پنهان کنید. شخصیت شما برای دیگران جالب است و در میهمانی‌ها همیشه وجود شما، فضا را گرم و شاد می‌کند. برعکس، کارهای یکنواخت کسلتان می‌کند و از این که همیشه در مرکز توجه باشید، لذت می‌برید.


بستنی پسته‌ای:

این افراد شنوندگان خوبی هستند. صبر و تحمل زیادی دارند و مشکلات را با شکیبایی پشت سر می‌گذارند کمتر خشمگین می‌شوند و بسیار احساساتی هستند.

در درک مشکلات و موقعیت‌های دیگران بسیار خوب عمل می‌کنند و به همین دلیل روابط بسیار خوبی با دیگران دارند.


بستنی وانیلی:

اگر این نوع بستنی را دوست دارید، احتمال غریب به یقین آدمی هستید بسیار تنوع طلب. در واقع شما غالباً بر اساس انگیزه‌های آنی خود عمل می‌کنید و

از خطر کردن هم نمی‌ترسید. از آنجا که توقعات زیادی از خود دارید، می‌توانید اهداف بلندی را نیز برای خود درنظر بگیرید. مهمتر از همه این‌ها این است که روابط نزدیک خانوادگی برایتان مهم و لذت بخش است.


بستنی با طعم قهوه:

 بستنی با طعم قهوه نشان‌دهنده حافظه قوی و خوب شماست و تقریباً هیچ‌گاه اسمها و وقایع گذشته را فراموش نمی‌کنید. اصولاً به گذشته عشق می‌ورزید و از مرور خاطراتتان لذت می‌برید. تا حدی درون‌گرا هستید و احساساتتان را به راحتی بروز نمی‌دهید. قهوه به رقم تلخی، نشان‌دهنده شخصیت شیرین آدمهاست. شما زندگی مبتنی بر گذشته را با امید به آینده می‌سازید و خاطرات زیبای خود را با هیچ چیز دیگری عوض نمی‌کنید.


بستنی با طعم توت‌فرنگی:

 این افراد بسیار دقیق، گاهی شکاک و در عین حال خود رای و درون‌گرا هستند. دوستداران این بستنی بسیار کمرو و خجالتی هستند و احساسات بسیار قوی دارند. معمولاً خجالتی بودن این افراد باعث می‌شود در بسیاری از زمینه‌ها از دیگران عقب‌تر باشند.


بستنی موزی:

 اگر طعم بستنی موزی را به بقیه طعم‌ها ترجیح می‌دهید شما فردی هستید بسیار آسان‌گیر. دست و دل‌بازی و صداقت و همدلی شما زبانزد خاص و عام است. دوستان از اینکه شما را برای درد و دل دارند لذت می‌برند و می‌دانند که همیشه دوستی خوب برای آنها وجود دارد

 

 


کلمات کلیدی:
 
زندگی نامه پابلو پیکاسو _4
ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱ 

در سال 1966 به منظور بزرگداشت هشتاد و پنجمین سالروز

تولد پیکاسو نمایشگاه هایی در سراسر جهان از اثار وی بر پا شد نمایشگاه عمده مرور اثارپیکاسو در سال 1979 در پاریس و در سال 1980 در نیویورک تشکیل گردید.

پیکاسو این هنرمند نقاش - پیکره ساز - گرافیست - سفالگر -

 و به دلیل نواوری - خلاقیت - پر کاری - و اثر گذاری بر هنر معاصر - نافذ ترین و نامدارترین هنرمند تجسمی قرن بیستم به شمار می اید و در نهایتپیکاسو در سال1973 در انتیب - در جنوب شرقی فرانسه دیده از جهان فرو بست.

خواب ها و دروغ های فرانکو نام دفتری است از طراحی های پیکاسو که بر جلد آن به خط هنرمند، عبارتSueno y Mantira de Franco   به زبان اسپانیایی چاپ شده است.

دفتر حاوی دو برگ از طراحی هایپیکاسو و شعری به خط اوست که با دو تکنیک گراورسازی با اسید و قلمزنی روی صفحه ی مسی، بر روی کاغذ خاکستری به اندازه ی 39 X 57,4 سانتی متر چاپ شده است. موضوع این شعر و طرح ها، اعتراض پیکاسوعلیه فاشیست هاست که در جولای 1936 به رهبری ژنرال فرانکو، علیه جمهوری دموکراتیک اسپانیا به مبارزه برخاستند.

پیکاسو اسپانیایی که در فرانسه زندگی می کرد نیز به سهم خود در یاری رسانی به جمهوری خواهان نقش مهمی ایفا کرد.

پیکاسو با سیاست میانه ای نداشت، اما پرده هاش را برای جمع آوری پول و کمک به مردم می فروخت. او توسط جمهوری خواهان به ریاست افتخاری موزه ی پرادو در مادرید گزیده شده بود.

دلیل کمک پیکاسو، نگرانی از امنیت آثار هنری موجود در این موزه بود. در سال 1937، پیکاسو از سوی جمهوری خواهان به آفرینش پرده نقاشی دیواری برای غرفه اسپانیا در نمایشگاه جهانی نقاشی دعوت شد.

بمباران دهکده ی گوئرنیکا که به تقاضای فرانکو، توسط

هواپیماهای آلمان نازی انجام گرفت، موضوع پرده ی مشهور پیکاسو شد. او این پرده را به رنگ سیاه، سپید و خاکستری کشید که بسیاری از نقش ها و سایه های کارش را در پرده های قدیمی ترش می توان دید.

پیکاسو طرح های "خواب ها و دروغ های فرانکو" را در سال 1937 کشیده است. چهارده طرح نخست از هجده طرح تاریخ نهم و دهم ژانویه 1937 را دارند. بعد ها در ماه می همان سال چهار طرح دیگر برای کامل کردن مجموعه کشید که شیوه ای جدا از شیوه ی معمول گراورسازی با اسید دارند و این به آسانی قابل تشخیص است. این چهار طرح به پرده ی گوئرنیکا نزدیک ترند.

پیکاسو 150 نسخه از این طراحی ها را با شعرش روی کاغذ ژاپنی چاپ کرد که تنها سه نمونه ی آن ها در موزه های ارمیتاژ پترزبورگ، توکیو و نیویورک موجود است. بعدها برای جمع آوری پول برای جمهوری خواهان اسپانیا، 850 نسخه ی دیگر روی کاغذ خاکستری چاپ کرد که از این سری در بیش تر موزه های اروپا و نیز در مجموعه های خصوصی می توان یافت. همه ی دفترها، شماره و مهر ِ امضای پیکاسو را دارند.

 


کلمات کلیدی: هنر
 
زندگی نامه پابلو پیکاسو _(3)
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۱ 

ازدواج

 

پیکاسو همکاری خود را در بالت و تولیدات تئاتر و نمایش در سال 1916 آغاز کرد و کمی بعد از آن آثار نقاشی خود را با سبک نئوکلاسیک و نمایش تشبیهی عرضه کرد.

این نقاش بزرگ در سال 1918 با الگا

رقاص بالت ازدواج کرد و در پاریس به

زندگی خود ادامه داد

و تابستان هایش را نیز در کنار ساحل دریا

 سپری می کرد.

 از سال 1925 تا 1930 درگیر اختلاف عقیده با سوررئالیست ها بود و در پاییز سال 1931علاقمند به مجسمه سازی شد و با ایجاد نمایشگاههای بزرگی در پاریس و زوریخ وانتشار اولین کتابش به شهرت فراوانی رسید.

در سال 1936 جنگ داخلی اسپانیا شروع شد که تأثیر زیادی به روی پیکاسو گذاشت که تأثیر آن را

می توان در تابلوی گورنیکا دید.

در این پرده نقاشی، بی عاطفگی، وحشی گری و نومیدی حاصل از جنگ به تصویر کشیده شده است

پابلو اصرار داشت که این تابلو تا زمانی که دموکراسی کشور اسپانیا به حالت  اول برنگردد به آنجا برده نشود

این تابلوی نقاشی به عنوان یکی از پرجاذبه ترین آثار در موزه مادرید سال 1992 درمعرض نمایش قرار گرفت.

حقیقت این است که پیکاسو در طول

جنگ داخلی اسپانیا، جنگ جهانی اول و دوم کاملاً بی طرف بود از جنگیدن با هر طرف یا کشوری مخالفت می کرد.

 او هرگز در این مورد توضیحی نداد.

در 1961، این نقاش اسپانیایی با

جاکوئیلین رکو ازدواج کرد و به

موگینس نقل مکان کرد.

پابلوپیکاسو در آنجا خلق آثار با ارزش خود همانند نقاشی، طراحی، عکس های چاپی، سفال و مجمسه سازی را تا زمان مرگش یعنی هشتم آوریل سال 1973 در موگینس فرانسه ادامه داد.

سال های هشتاد یا نود سالگی، انرژی همیشگی دوران جوانیش بسیار کمتر شده بود و بیشتر

خلوت می گزید.

همسر دوم او جاکوئیلین رکو به جز مهمترین ملاقات کنندگانش و دو فرزند پیکاسو، کلاد و پالوما و دوست نقاش سابقش، فرنکویس گیلت را به کسی دیگر اجازه ملاقات نمی داد.

گوشه گیری پیکاسو بعد از عمل جراحی

 پروستات در سال1965  بیشتر شد.

با اختصاص دادن بیشتر نیرویش  به کار ، در کشیدن تابلو جسورتر گشت و

سال 1971سیل عظیم نقاشی هایش و صدها قلم زنی بشقاب مسی

معرض دید عموم قرار گرفت.

پیکاسو همچنین مجموعه ای قابل توجه از آثار دیگر نقاشان معروف هم دوره خود مانند

هنری ماتیس

را نگهداری می کردو  چون

هیچ وصیت نامه ای در زمان مرگش نبود به عنوان مالیات ایالتی فرانسه، 

بعضی از آثار و مجموعه های او به دولت داده شد.

 


کلمات کلیدی: زندگی نامه پیکاسو
 
زندگی نامه پابلو پیکاسو (2)
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱ 

زندگی نامه پابلو پیکاسو

هنرمند اسپانیایی (٢)

در سال 1900 میلادی اولین نمایشگاه پیکاسو در بارسلونا تشکیل شد و پاییز همان سال به پاریس رفت تا در آنجا مطالعاتی در ابتدای قرن جدید داشته باشد.و در آوریل 1904 در پاریس اقامت کرد و در آنجا به وسیله آثار امپرسیونیست خود به شهرت رسید

در این زمان خودکشی یکی از دوستانش به روی پابلوی جوان تأثیر عمیقی گذاشت.در این دوران فضای کار او بیشتر حال و هوای اکسپرسیونیستی داشته ، فضایی غمناک  باپرده های آبی تیره بر آن حاکم است.زندگی خود او در این دوران با سختی، بی پناهی ، گرسنگی و فقر همراه بود.

که بیشتر رنگ های تیره را در تابلوهای نقاشی خود به کار می گرفت و در این شرایط  دست به خلق آثاری زد که از آن به عنوان دوره آبییاد می کنند و پس از مدتی  که به مطالعه

 نقاشی های گوگن  و ماتیس و آثار بدوی همرا بود بیشتر به ترسیم چهره آکروبات ها، بندبازان، گدایان و هنرمندان می پرداخت و در طول روز در پاریس به تحقیق بر روی شاهکارهایش در لوور و شبها به همراه هنرمندان دیگر در میکده ها مشغول می شد.اما پس از مدت کوتاهی اقامت در فرانسه باتغییر ارتباطات، جعبه رنگ او به رنگهای قرمز و صورتی تغییر پیدا کرد به این دوران دوران صورتی می نامند.

کار پابلوپیکاسو در تابستان سال 1906، وارد مرحله جدیدی شد که نشان از تأثیر هنر یونان شبه جزیره ایبری و آفریقا بر روی او بود که به این ترتیب سبک پرتوکوبیسم را به وجود آورد که توسط منتقدین نقاش معاصر مورد توجه قرارنگرفت.

در سال 1908 پابلوپیکاسو و نقاش فرانسوی جرجیس براک متأثر از قالب امپرسیونیسم فرانسوی سبک جدیدی را در کشیدن مناظر به کار بردند که از نظر چندین منتقد از مکعبهای کوچکی تشکیل شده است.این سبک کوبیسم نام گرفت و بعضی از نقاشیهای این دو هنرمند در این زمینه آنقدر به هم شبیه هستند که تفکیک آنها بسیار مشکل است.


کلمات کلیدی: زندگی نامه پیکاسو
 
زندگی نامه پابلو پیکاسو _ هنرمند اسپانیایی
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٥ 

پیکاسو
زندگی نامه پابلو پیکاسو هنرمند اسپانیایی

1973_ 1881 Pablo Picasso

 
پابلو پیکاسو

در ساعت  9:30 شب

 25 اکتبر 1881 

در خانه شماه 36 میدان مرسد در شهر مالاگا

به دنیا آمد.

مالاگا شهری است که برمنطقه فنیقی باستان

در پایین سییرا نوادا واقع است.در آن سوی مدیترانه

می توان کوه های اطلس را در افریقا دید.

 یکی از پرکارترین و بانفوذترین هنرمندان قرن بیستم است
نقاشی، مجسمه سازی، قلم زنی، طراحی و سفال گری هزاران اثر خلق کرده است.
او مکتب کوبیسم را به همراه جرجیس براک

 جا انداخت و فن اختلاط رنگ بر پرده نقاشی را

به عالم هنر معرفی کرد .
پیکاسو در بیست وپنجم اکتبر سال 1881

 در مالاگا،شهری در اسپانیا به دنیا آمد. او فرزند یک نقاش تحصیل کرده به نام

 خوزه روئیز بلاسکو و ماریاپیکاسو لوپز

مادر دارای خاستگاهی اندلسی بود ودر رگ های خود  خون عربی داشت.

پدر پیکاسو  خوزه روئیز استاد طراحی در مدرسه ایالتی حرفه و فن و هنر (مدرسه سان تلمو)در مالاگا بود. بسیاری از نیاکان  او استعداد هنری داشتندو به تفنن دستی به نقاشی رسانده بودند

بی آنکه نقاش شده باشند.انگار همه استعدادها و مهارت هنری خانواده ذخیره شده بود تا سر انحام پسر دون خوزه  بیانی نیرومند و متمرکز به آن همه ذوق و قریحه ببخشد.

پدر پیکاسو خوزه روئیز هنرمندی با استعداد میان مایه بود، نقاشی زحمتکش و شریف بود که

 می با یست در بند آب و نان خانواده  زن و سه فرزندش پابلو ، لولا ،و کوچکتراز همه کونچیتا باشد.

چنان که در اسپانیا رسم  بود پیکاسو هم نام

مادر و هم نام پدر را پذیرفت .پیکاسو تصویر های خود را روئیز پیکاسو امضا می کرد از سال 1901

 نام خود را به نام خانوادگی مادرش تغییر

می دهد.

پیکاسو از همان دوران کودکی به نقاشی

 علاقه پیدا می گند و از ده سالگی نزد پدرش

اصول اولیه نقاشی را فراگرفت ودوستانش را با کشیدن نقاشی بدون بلند کردن قلم یا نگاه کردن به کاغذ سرگرم می ساخت.

در سال 1895 به همراه خانواده به بارسلوناتغییر مکان دادند و

پیکاسو در آنجا در آکادمی هنرهای عالی به نام لالنجا به تحصیل مشغول شد.


کلمات کلیدی: زندگی نامه پیکاسو
 
چند اثر از گویا
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢ 

گویا


کلمات کلیدی:
 
زندگی نامه گویا هنرمند اسپانیایی (3)
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٠ 

Francisco de Goya  

  زندگی نامه گویا هنرمند اسپانیایی (3)

حقیقت این است که شهرت دوران زندگی

یک نقاش

 همانند شهرت یک نویسنده یا آهنگساز ،

معمولا بسته به انتقاداتی است که

 با آنچه مربوط به دوران زندگی پس از مرگ اوست فرق دارد.

بنابراین باید مدت زمان معینی بگذرد تا ما بتوانیم

 شهرت آنی او را فراموش کنیم و

شخصیت خلاق او را از نو کشف کنیم.

بطوریکه اگر معاصران می دیدندکه

 ما مشغول تحسین و تمجید آن

کیفیاتی هستیم که آنها به کلی نادیده گرفته بودنددچار شگفتی می شدند.

در مورد گویا که در گوشه ای از اسپانیا متولد شد و کاملا به سرنوشت شخصی خودو به سرنوشت یگانه کشور خود وابسته بود، حتی وضعیت خیلی پیچیده تر بوده است، نه تنها دنیا باید خودرا با فرم خاص نبوغ او عادت می دادکه داد علاوه بر آن ، باید از سدهای کوهستانی که اسپانیا را از بقیه اروپا جدا می کرد رد می شدو به داخل آن رخنه می کرد.

گویا را چندین دهه فقط از روی سیاه قلم هایش به ویژه مجموعه کاپریس می شناختند ، در حالیکه این مجموعه را می توان به عنوان تکامل مقدماتی هنری او به شمار آورد.زیزا مربوط به زمانی است که تازه شعله نبوغش زبانه کشیده بود.

جامعه به ویژه جامعه پاریس تا مدتها پس از مرگ گویا به فکر داوری در سایر طراحیهای او نیفتاد و فقط در

سال 1855 مجموعه گاو بازی

در سال 1864 مجموعه ضرب المثل ها یا ناجورها،کابوس های دوران کودی خویش را با صحنه های دهشتبار زندگی به هم می آمیزدو احساس همدردی و ترحم انسان موج می زند.

 سال 1870 مجموعه فجایع جنگ یا بلایای جنگ را ( بعد از حمله ناپلئون به اسپانیا و کشتار بی رحمانه اسپانیایی ها می باشد. مورد توجه و بررسی قرار دادند .

گویا و داستایوسکی دو هنرمند بزرگند

که به علت بیماری ناعلاج ناپذیر ناگهان

 ارتباطشان با دنیای بشریت قطع می شود و

شنوایی خود را از دست می دهند.

 


کلمات کلیدی: زندگی نامه گویا
 
زندگی نامه گویا هنرمند اسپانیایی (2)
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱ 

 

  زندگی نامه گویا هنرمند اسپانیایی (2)

 

گویا در حالی که در کارگاه خود مشغول کار بود قلم به دست ، سکته کرد ه بود.یک ماه پیش ، از یک سکته جان سالم به در برده بود، ولی نیمی از بدنش فلج شده بود.

آیا در سن 82 سالگی متوجه شده بود که مقدر است 17 سال زودتر از "تیسین" نقاش  دار فانی را وداع کند؟

در شب چهاردهم تا پانزدهم مارس 1828

( یعنی دو هفته  قبل از روز تولد هشتادو دو سالگی اش )

دم به دم از بی حسی بیرون می امد و به

 دست خود خیره می شد،

 به دستی که صدها تصویر را نقش کرده بود،

 گویی از دیدن اینکه آن دست از جنبش

 افتاده است

 تعجب کرده بود.

سپس به حال احتضار فرو رفت.

گویا را در کنار آرامگاه دوستش

 " گوئیکو چه آ " که

 سه سال پیش از دنیا رفته بود،

در قطعه خانواده " موگوئیرو "در آرامگاه  کارتوزیان  در

بوردو به خاک سپردند.

دست چند نیکو کار آرامگاه اورا با تندیس گچی کوچکی از مریم مقدس تزیین کرد، ولی پس از چندی روی آنرا خزه پوشانید.

تا شصت سال در آنجا به فراموشی سپرده شد،

تا اینکه

 در نوزدهم  نوامبر سال 1888 با حضور

 کنسول اسپانیا نبش قبر کردند.

بقایای او را به اسپانیا بردند و

 نخست در 1899 به " سان ایسیدرو" انتقال دادند.

ولی در صدمین سال مرگش یعنی در

سال 1928 آنرا به

" سان آنتو نیو فلوریدا" بردند و در زیر گنبدی که

صدو سی سال پیش از آن  با آن گرمی و حرارت و شوق و التهاب سقفش را خود گویا نقاشی کرده بود به خاک سپردند.

 

بزرگان نمی میرند .

ولی گاه در آغاز دوران زندگی پس از مرگ  خود

به علت عدم اداراک " زندگان مرده " و

 بی تفاوتی ها

 تا مدتی دراز فرامومش می شوند.

 

مثل این است که تاریخ به گونه ای دیگر

تکرار شود.

دوران جوانی و مقدماتی پس از مرگشان نیز با دشواریهایی مواجه است که با دشواریهایی که در اوان جوانی در زندگی خاکی

 داشته اند قابل مقایسه است.


کلمات کلیدی: زندگی نامه گویا
 
زندگی نامه گویا هنرمند اسپانیایی (1)
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٥ 

  زندگی نامه گویا هنرمند اسپانیایی (1)

 

گویا همواره یکی از بزرگترین نقاشان روزگاران خواهد ماند.

تاثیر او بر نقاشی اروپا تا قرن بیستم بی اندازه زیاد بود.

خطوط اصلی امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم به او می رسد.

کار هنرمندانی نظیر،

 دومیه، دلاکروا ، مانه یا انسور بروشنی بازتاب کار اوست.

در سال 1746 میلادی در روستایی نزدیک شهر "ساراگوسا"

 به دنیا آمد نام آن روستا به معنی " چشمه فیاض " است.

گویا ، تحت تگویا تحت تاثیر " تیه پولو"

 به شیوه سنتی " روکوکو" ی زمان خویش کار خود را آغاز کرد

و در کارهای جوانی او دنیای کهنه فئودالیسم منعکس است.

ولی شور و اشتیاق زیادی که به حقیقت داشت و

تحلیل انتقادی او از رفتار انسان موجب شد

 دیگر نتواتند به زیبایی ظاهر قانع شود .

انقلاب فرانسه بر یک دوره زمانی مهر پایان نهاد و در کار

  گویا شیوه ای نو ، بی رحمانه و بدون ملاحضه ، که بیانی

بی پروا داشت ظهور کرد که در واقع ظهور گویای اصلی بوددر

همین زمان ها بود که  گویا کم کم بر اثر

یک بیماری شنوایی خود را از دست داده بود

و دیگر گوش هایش صداها را نمی شنید.

در آن زمان  گویا صداهای توپ و تانک ها را نمی شنید

 ولی به خوبی  این صحنه های جنگ را به تصویر می کشید.

 ودهشت جنگ

 چشمان او را به ورطه های وحشت زندگی باز کرد ،

 ولی انسان

 برای او همچنان محور مرکزی دلبستگی باقی ماند.

  گویا در پست نقاش دربار اسپانیا

 چهره نگاریهایی بیرحمانه ای می کرد،

 با این حال

 بیست و پنج سال تمام در این پست ودربار اسپانیا باقی ماند.

  گویا وطن پرستی بود که از جنگ متنفر بود و

 از حمایت دربار برخوردار بود ولی

در هنرش و همچنین در احساس و عواطفش یک انقلابی بود.

طرح ها گویا نشانه

 اعتراض خشم و نفرت او نسبت به حکومت است.


کلمات کلیدی: زندگی نامه گویا
 
خاطره ها
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۸ 

لحظه ها خاطره اند

زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست.


کلمات کلیدی:
 
جدایی
ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۸ 

 

 آسمان از غم دوری زمین میگرید و

فقط قطره های باران فاصله ها را می فهمند


کلمات کلیدی:
 
داستانی بر اساس واقعیت
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱ 
داستانی دیگر بر اساس واقعیت


مرگ مغزی


نشانه هایی که از روح بر می آیند، همچون نفوذ

بی سر و صدای خورشید بر جهان تاریک،آرام و بیصدا می آیند.

 

دختر بزرگم سارا و من برای هم دوستان خیلی

خوبی بودیم.

او با شوهر و بچه هایش

 در یکی از شهرهای نزدیک زندگی می کرد،

به همین خاطر اغلب می توانستیم همدیگر را ببینیم.

در فاصله زمانی دیدارهایمان یا

تلفنی با هم تماس می گرفتیم و

یا این که برای همدیگر نامه می نوشتیم

وقتی تلفن می کرد

همیشه به نم می گفت : سلام ، مادر ، منم.

و من هم می گفتم : سلام ، من ، امروز چطوری؟

او زیر نامه هایش را همیشه (من) صدا می زدم.

بعد ها دختر بیچاره ام سارا به طورناگهانی و بی مقدمه

 در اثر خونریزی مغزی جان خود را از دست داد.

ناگفته پیداست که وجودم تحلیل رفت!

برای والدین

هیچ دردی دردناکتر از مرگ فرزند دلبند نیست.

برای داشتن امید به ادامه زندگی

به ایمان محکم خود روی آوردم.

تصمیم گرفتیم

اعضلی بدن اورا به دیگران اهدا کنیم تا شاید

 این وضعیت غم انگیز و اسف بار را به

امری نیکوکارانه بدل کرده باشیم.

چیزی از این حادثه نگذشته بود که

 سازمان بازیابی واهداء اعضا به من اطلاع داد

که اعضای بدن دخترم را در کجاها

مورد استفاده قرار داده اند.

البته ، اسمی از کسی برده نشده بود.

حدود یک سال بعد نامه زیبایی از مرد جوانی دریافت کردم که

لوزالمعده و یکی از کلیه های دخترم را

به او اهداء کرده بودند.

چه تحول ی دزر زندگی این مرد جوان بوجود آمده بود!

خدار را شکر !و از آن جا که این مرد نمی توانست

 نام خود را در زیر نامه بیاورد

حدس بزنید زیر نامه اش چه نوشته بود: (من)

کاسه ام لبریز از شادی و عواطف است.

 

     MARY M.JELINEK . . . . .. . . 


کلمات کلیدی:
 
شام آخر( داوینچی) _داستانی واقعی
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٩ 

 

شام آخر

 

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند.روزی در یک مراسم هم آوایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان هم آوا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد

و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود ، اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.

کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. داوینچی پس از روزهاجستجو، جوان شکسته ،ژنده‌پوش و مستی رادر جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.گدا را که درست نمی‌فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند ، دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلاً دیده‌ام «!

داوینچی با تعجب پرسید: کی؟سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه هم آوایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم!

.............................................داستانهای پاتولو کولیو


کلمات کلیدی:
 
دوست تلفنی 3_ داستانی واقعی
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٧ 

 

دوست تلفنی (٣)

 

من شماره تلفن منزل و اداره را به او دادم تا بتواند با من در تماس باشد.

 

او تقریبا هر روز به من زنگ می زد.

این کار من صزفا یک مهربانی به یک پیرمرد تنها نبود.

 هم صحبتی با آدولف برای من بسیار مهم بود ،

چون شکاف بزرگی در زندگی من وجود داشت.

من که در پرورشگاه یتیمان و خانه های کودکان بیکس بزرگ شده بودم ،

از مهر پدری محروم بودم .

 آدولف رفته رفته نزد من جایگاه یک پدر را پیدا می کرد.

من با او درباره شغلم و دوره های تحصیلی که پس از پایان کار در

 آنها شرکت می جستم ، صحبت کردم.

او کم کم برای من تبدیل به یک مشاور شد.

 

آدولف به نرمی گفت:

 " می دونی ، من با تو درست مثل بچه خودم صحبت می کنم.

من همیشه طالب خانواده و بچه بودم .

 اما شما جوان تراز آنید که احساس مرا درک کنید. "

 

من احساس او را درک می کردم . من نیز همیشه خواهان داشتن

 خانواده و پدر بودم .

 اما چیزی  در این مورد به او نگفتم ، چون می ترسیدم

 نتوانم جلوی غلیان درد و رنجی را که

 سالیان سال متحمل آن شده بودم بگیرم.

 

یک روز عصر آدولف به من گفت:

 که چیزی به 89 سالگی سالگرد تولدش نمانده است.

 

پس از خرید یک ورق فیبر ،

کارت تبریکی به ابعاد 150 در 60 سانتی متر ،

با جای مخصوص کیک و 89 شمع ، طراحی کردم .

 از تمام پلیس های محل کارم

، و حتی از رئیس پلیس بخش درخواست کردم 

که روی آن را امضا کنند.

 تقریبا روی کارت 100 امضاخودنمایی می کرد.

 می دانستم که آدولف با دیدن آن سر از پا نخواهد شناخت.

 

 

4 ماه بود که من و آدولف تلفنی با هم در تماس بودیم .

 به همین خاطر فکر کردم ،

که روز تولدش بهترین فرصت برای دیدن حضوری اوست.

تصمیم گرفتم که کارت تبریک روز تولدش را

 با دست خودم به او تحویل دهم.

من در مورد ملاقات چیزی به او نگفتم ،

 سوار ماشین شدم و به طرف نشانی او راندم.

ماشین را سر خیابانی که آپارتمان او بود کنار خیابا ن پارک کردم.

 

هنگامی که وارد ساختمان شدم،

 دیدم پستجی در حال جدا کردن

 نامه های ساکنین می باشد.

قلبم به شدت داشت از شورو هیجان به شدت می تپید.

آیا خصوصیات ما همانی خواهد بود که در تلفن داشتیم.

 نخستین شک و تردید

 را در وجودم احساس کردم .

 شاید او هم مانند پدرم مرا ترک کند و

 از زندگیم خارج شد،طرد کند.

چند ضربه به در زدم و چون پاسخی نشنیدم ، محکم تر زدم.

پستچی گفت: اونجا کسی نیس.

بله ای گفتم و احساس حماقت کردم.

اگر این مرد در باز کردن در مثل جواب دادن

 به تلفن هایش باشد، دراین صورت این کار ممکن است

 به یک روز تمام طول بکشد.

پستچی : شما از فامیلش هستید؟

نه ، دوستش هستم.

پستچی : واقعا متاسفم ، آقای آدولف مرده است.

مرد؟ آدولف مرده ؟ لحظه ای زبانم بند آمد و نتوانستم

 پاسخی بدهم.سر جای خود ناباورانه میخکوب شدم.

خود را جمع و جور کردم و

با چشمانی پر از اشک به طرف ماشین به راه افتادم.

چشمم به یک کلیسا افتاد و جمله ای از تورات به ذهنم خطور کرد:

دوست در هر زمانی دوست می دارد.

با خود اندیشدم که به ویژه پس از مرگ.

این اندیشه لحظه ای از سپاس را در سراپای وجودم ایجاد کرد.

چون برخی از حوادث غیره منتظره و غم انگیز زندگی ، درغا لب

 اوقات بیداری و هشیاری هرچه بیشتر ما نسبت به

 حضور زیبایی هی زندگیمان می شود.

در آن لحظه ، برای نخستین بار احساس کردم که

 من و آدولف چقدر به هم نزدیک بودیم.

برقراری چنین ارتباطی آسان بود،

 و می دانستم

 این کار مرا در برقراری ارتباط بعدی با نزدیک ترین دوست آینده ام ،

 آسان تر خواهد کرد.

 

 


کلمات کلیدی:
 
دوست تلفنی 2_ داستانی واقعی
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٢ 

دوست تلفنی (٢)

 

"من آدولف هستم .88 سالمه و در طی بیست سال گذشته

 کسی به اندازه امروز شما

تلفن مرا اشتباهی نگرفته بود!

هردو خندیدیم . ده دقیقه با هم صحبت کردیم .

 آدولف هیچ دوست و آشنا و فامیلی نداشت .

 

 

همه نزدیکان او مرده بودند.

 در ضمن از صحبت هایمان متوجه شدیم که

 مادونفر دارای یک وجه مشترک هستیم:

 او 40 سال در اداره پلیس شهر نیویورک که

به عنوان مسئول آسانسور کار کرده بود.

 ازکلام و حرف هایی  که در مورد کارش در گذشته نقل کرد،

فهمیدم که نه تنها علاقه مند به موضوع است ،

 بلکه برخوردش هم دوستانه است.

 

از او پرسیدم  که می توانم بعد دوباره به او زنگ بزنم یا نه. او متعجب ،

 از سوال من پرسید:

" چرا دوست داری این کار رو بکنی؟ "

به خاطر اینکه شاید بتونیم با هم دوست تلفنی باشیم،

 می دونید که ، یه چیزی مثل دوست مکاتبه ای.

کمی مکث کرد ، سپس با صدایی که دو دلی از آن مشهود بود ،گفت:

": اشکالی نداره ... که آدم دوباره یه دوست داشته باشه ."

من بعد ازظهر فردای آن روز و روزهای بعد از آن به آدولف زنگ زدم.

او از خاطرات جنگ جهانی اول و دوم ، فاجعه هیندنبرگ و

 دیگر حوادث تاریخی سخن گفت.

من شماره تلفن منزل و اداره را به او دادم

تا بتواند با من در تماس باشد.

..........................................................ادامه دارد


کلمات کلیدی:
 
دوست تلفنی1_ داستانی واقعی
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱ 

دوست تلفنی

 

زندگی بدون دوست مرگ بدون شاهد است.

 

    ....................................... ضرب المثل اسپانیایی 

 

   

 

 

 

حتی قبل از آن که شماره گیری را تمام کنم ،

به نوعی به دلم برات شده بود که

شماره را اشتباهی گرفته ام.

 تلفن یکی دو بار زنگ زد و کسی گوشی را برداشت.

 "شماره را اشتباهی گرفته اید."

این جمله را مردی با صدای خشک گفت و

 بی درنگ گوشی را گذاشت.

سردرگم و مبهوت ،دوباره همان شماره را گرفتم.

 "گفتم که، شماره را اشتباهی گرفته اید! "

همان صدا این را گفت و صدای گذاشته شدن گوشی به گوشم رسید.

با خود اندیشیدم که

 این مرد چگونه حدس زده که من شماره را اشتباهی گرفته ام.

من در آن زمان در اداره پلیس شهر نیویورک کار می کردم .

 به همین خاطر مثل هر پلیس دیگر کنجکاو و علاقه مند به این جور کارها

تربیت شده بودم . بنابراین برای بار سوم همان شماره را گرفتم

.مرد گوشی را برداشت و گفت :

 "ببینم ، بازم شمایید؟ "

بله ، بازم منم .اما متعجبم چگونه قبل از آن که کلمه ای بر زبان بیاورم تشخیص دادید

 که شماره را اشتباهی گرفته ام؟

 "خودت حدس بزن ! "

مرد این را گفت و دوباره گوشی را گذاشت.

در حالی که گوشی تلفن هنوز از میان انگشتانم آویزان بود ، مدتی ساکن

 در جای خود نشستم . باز شماره مرد را گرفتم.

او پرسید: "هنوز نتوانستی حدس بزنی! "

مرد این را گفت و برای چهارمین بار گوشی را گذاشت.

در حالی که با خود می خندیدم ،

دوباره شماره او را گرفتم .از من پرسید:

" حالا دیگه چی می خوای؟ "

هیچی فقط می خواستم یه سلامی به شما کرده باشم.

"سلام ؟چرا؟ "

عرض شود حالا که کسی به شما زنگ نمی زنه ، فکر کردم که شاید من بزنم.

" باشه . سلام . شما کی هستید؟. "

بالاخره موفق شده بودم. این بار او کنجکاو شده بود . به او گفتم که من کی هستم و

ازاو درخواست کردم که بگوید کیست.

 

......................................................................ادامه دارد

 

 


کلمات کلیدی:
 
برد_داستانی واقعی
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٦ 

 

برد 

 

 

 

من معتقدم که هر کس قلبی دارد و اگر ما راهی به این قلب پیدا بیابیم ،می توانیم بانی تحول شویم.

 

 

 

یولی دریکسن ………………………………………………………………….    

 

 

 

 

   یک روز بعد بود که مادرش داستان را برایمان تعریف

می کرد.  سارا دوره اول دبیرستان درس می خواند.

 ازاین که قرار بود در یکی از مسابقات انتخابی المپیک

شرکت جوید، شور و حال و هیجان خاصی داشت.پدر و مادر او که در روز مسابقه ، گوش به زنگ و امیدوار در جایگاه تماشاچیان نشسته بودند که سارا بهتر از دیگران دوید و نخستین مسابقه را برد . او از دریافت جایزه و از ابراز احساسات جماعت حاضر در ورزشگاه سر از پا نمی شناخت.دومین مسابقه آغاز شد و سارا شروع به دویدن کرد. کمی مانده به خط پایان ، یعنی درست لحظه ای که  سارا  می توانستبرای بار دوم برنده شود،از حرکت باز ایستاد و از مسیرمسابقه خارج شد.

پدر و مادرش به نرمی از او پرسیدند:

چرا این کار را کردی ، سارا ؟ اگر ادامه می دادی دومین مسابقه را  هم برده بودی .سارا معصومانه پاسخ داد: درسته،مادر اما  من یکی از جایزه ها را برده بودم ، در صورتی که دوست من هنوز صاحب جایزه ای نشده بود.

 


کلمات کلیدی: داستانی واقعی
 
پای بزرگ قلبی بزرگتر _ داستانی واقعی
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢ 

 

 پای بزرگ، قلبی بزرگتر 

 

 

وقتی که اعمال سخن می گویند ، کلمات ارزشی ندارند.

 

ضرب المثل افریقایی   

 

 

 

 هوا نابهنگام گرم بود . به همین خاطر توقف جلوی مغازه بستنی فروشی امری کاملا طبیعی به نظر می رسید. دختر کوچولویی که پولش را محکم در دست گرفته بود ،وارد بستنی فروشی شد .بستنی فروش قبل از آن که او کلمه ای بر زبان جاری نماید با اوقات تلخی به او گفت از مغازه خارج شده و تابلوی روی در را بخواند و تا وقتی کفش پایش نکرده وارد مغازه نشود. دخترک به آرامی از مغزه بیرون رفت ،و مرد درشت هیکلی به دنبال او از مغازه خارج شد.دختر کوچولو مقابل مغازه ایستاد و تابلوی روی در را خواند :ورود پابرهنه ها ممنوع!دخترک در حالی که اشک چشمانش بر روی گونه هایش

 می غلتید راهش را گرفت تا برود .

در این لحظه مرد درشت هیکل او را صدا زد . او کنار پیاده رو نشست ، کفش های بزرگ نمره 44

 خود را در آورد و در مقابل دخترکوچولو جفت کرد و

 گفت : بیا بکن توپاهات .درسته که با این کفش ها نمی تونی خوب راه بروی ، امااگر بتونی یه جوری آنها را با پاهات بکشی ،

 می تونی بستنی ات را بخری.

مرد دختر کوچولو را بلند کرد و پاهای او را توی کفش ها

میزان نمود و گفت: عجله نکن ، بس که این کفشرو با پاهام

 این ور و اون ور کشیده ام خسته ام.تا بری و برگردی من اینجا راحت می شینم و بستنی ام را می خورم .چشمان براق دختر کوچولو هنگام هجوم او به سمت پیشخوان و خریدن بستنی صحنه ای نبود که از ذهن زدوده شود.بله ، او مرد درشت هیکلی بود، شکم گنده ای داشت ، کفش های بزرگی داشت ،

 اما مهم تر از همه ، قلب بزرگی داشت.


کلمات کلیدی: داستان واقعی کوتاه
 
زیبایی عشق_ داستانی واقعی
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۸ 

 

زیبایی عشق  

 پا به پای هم پیر شو !که بهترین در راه است،بخش پایانی عمرمان که نخستین آن به خاطرهمان بود. 

  رابرت براونینگ  **** ********   

     می پرسند: آیا در زندگی چیزی زیباتر از، دختر و پسری که دست های پاک خود را به هم گره زده و

 با قلبی صادق و صمیمی درراه ازدواج گام برمی دارند،

 وجود دارد؟

 آیا می تواند چیزی با شکوه تر از عشق جوانی وجود

داشته باشد؟و پاسخ می دهند: بلی ، چیزی زیباتر از این

 وجود دارد و آن ،

منظره پیرمرد و پیرزنی است که

 سفر زندگی را با هم به پایان می برند.دست هایشان زبرو پینه بسته زده است ،اما هنوز به هم گره خورده اند، چهره هاشان پر چین وچروک است، اما هنوز رخشنده و تابناکند، قلب هایشان به ظاهر خسته و فرسوده است، اما هنوز محکم و پایدارازعشق و ایثار به همدیگرند.  بلی.چیزی زیباترازعشق جوانی. وآن عشق پیری است.

 


کلمات کلیدی:
 
دست سرد_ داستانی واقعی
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۳ 

  

 جک کنفیلد  و مارک ویکتور هنسن این نویسنده رو حتما به یاد دارید

اگر شما فیلم" راز " را دیده باشید. داستان های واقعی که نویسنده

گرد آوری کرد و  با این کتاب پولدار شد و به ثروتی که می خواست

دست پیدا کرد . 

 دست سرد   

  ما نمی توانیم فقط برای خودمان زندگی کنیم.هزاران رشته ما را

به همنوعانمان وصل می کند. 

 

 

*********************هرمان ملویل

جیب های پالتوی دختر 6 ساله ام را تمییز می کردم که از هر کدام از

 آنها یک جفت دست کش پیدا کردم . با علم به این که یک جفت دستکش برای گرم کردن دستانش کافی است،

 ازاو علت همراه داشتن دو جفت دستکش در جیب های پالتویش را

جویا شدم.او پاسخ داد : من خیلی وقته که این کار رو می کنم ، مادرمی دونی بعضی از بچه ها

 بدون دستکش به مدرسه می آن و اگه من یه جفت دیگه همراه

داشته باشم می تونم به یکی ازدوستام بدم تا دستاش گرم بشه.

   *********************جویس اندرسن 


کلمات کلیدی: داستان واقعی کوتاه
 
نور آبی در درمان
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٢ 

نور آبی برای درمان 

   رماتیسم (خاصیت خشک کردن)

 و  سردرد (آرامش بخش بودن)

  ناراحتی های دوران بلوغ ،

  التهابهای پوستی و

  گرفتگی عضله  و آسم، 

  آبله مرغان 

 زردی یرقان مؤثر است.


کلمات کلیدی:
 
آبی_ نماد روان
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٢ 

رنگ آبی احساس سرما را در ما بوجود می آورد از  نظر پزشکی این رنگ به مفهوم انقباض است. 

آبی برای  درمان تب مؤثر است و اغلب در  درمان التهاب های پوستی به کار  می رود .  فشارخون را می توان به کمک رنگ آبی پایین  آورد. 

هنگام بیماری و خستگی نیاز به این رنگ بیشتر می شود. پوشیدن لباس آبی رنگ در پایین آوردن تب مفید است. 

اتاق خواب کسانی که دچار اختلالات خواب هستند

به رنگ آبی باشد  انسان را به خوابیدن ترغیب می کند. 

آبی آمادگی مبارزه با سموم بدن را در ما بر می انگیزد .

آبی  رنگ 

 محافظه کاری ، موفقیت ، فداکاری ،

تفکر و درون نگری است . 

آبی مشخصه افرادی است که با تلاش و کوشش به

موفقیت می رسند .با دیگران روابط مناسبی دارند و

به ندرت کاری را براساس تمایلات آنی خود انجام میدهند

 اما با دقت و مهارت آن را کنترل می کنند ، این افراد می توانند  مدیران ، ورزشکاران توانایی باشند. 

آبی رنگی که احساس رضایت را در انسان به وجود می آورد

 

کلمات کلیدی:
 
زرد_خلاقیت وحکمت2
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٢ 

 

افراد پر جنب و جوش و عصبی که   غده تیروئیدی  پرکاری دارند و دچار حمله های عصبی می شوند ،  نباید در معرض  رنگ زرد به مدت طولانی باشند.   رنگ زرد فشار خون را بالا می برد و معده و کلیه را بهبود می بخشد .  

اگر معده ای کم کار دارید برای تحریک آن می توانید بین پنجمین و

ششمین دنده های قفسه سینه نور زرد بتابانید . 

در درمان بیماریهای پوستی و شفاف کردن پوست نیز

رنگ زرد مؤثر است .


کلمات کلیدی:
 
زرد_خلاقیت و حکمت
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱ 
 

تیپ زرد به نوآوری ، خلاقیت و حکمت

علاقه مند است. معمولاً درون نگر ، باریک بین ، معتقد به اصول است.  

رنگ زرد بیشتر با روح و روان سر و کار دارد . افراد عاقل و

با هوش آن را انتخاب می کنند ، تاثیر گذار ترین نقطه ای

 که در بدن انسان می تواند متاثر شود ذهن آدمی است.

 تمامی فعالیت های ذهن به وسیله نیروی زرد به

حرکت در می آید و

 برای از بین بردن ناملایمات روحی و نا امیدی مفید است.  

زرد در درمان افسردگی های عصبی به خوبی کارساز است و

به عنوان درمان ضد افسردگی شناخته شده است. 

در درمان افسردگی با رنگ زرد معمولاً بدن واکنش های دفاعی

چون سوزش چشم از خود بروز می دهد ، با تحریک چشم ،

سیستم عصبی نیزتحریک می شود و به این طریق تمام بدن

نیرویش را برای مقابله با افسردگیفرامی خواند ، چون

رنگ زرد سیستم عصبی را نیز تحریک می کند. این رنگ را «خوراک اعصاب »  نامیده اند. 

 


کلمات کلیدی:
 
رنگ نارنجی
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٩ 

 

نارنجی احساس گرمای شدیدی را در انسان پدید می آورد. 

استفاده افراطی از نارنجی سبب نامتعادلی ،

ناهماهنگی درسیستم عصبی افراد می شود.

به همین دلیل توصیه می شود که این رنگ  
به همراه سبز و یا آبی مورد استفاده قرار گیرد. 

موثرترین بخش بدن انسان سیستم عضلانی و ماهیچه ای

انسان است که به سرعت از این رنگ تاثیر می پذیرد.  

اعضای مختلفی از جمله طحال ،غده پانکراس ، معده ،

روده ها و کلیه ها از این رنگ متأثر می شود.

اگر ناراحتی ها یی دراین قسمت ها ایجاد گردد

 رنگ نارنجی موثر می باشد.                       

برای رفع ناراحتی های گذرا درسیستم گوارشی نیز 

استفاده از رنگ نارنجی مفیدمی باشد.


کلمات کلیدی: